پس من کی هستم

روزی ملانصرالدین به ده دوری سفر کرده بود،برای اینکه گم نشود کدو تنبلی را سوراخ کرده بود و به گردنش انداخته بود،یک شب که ملا خوابیده بود ، یکی از دوستانش کدو تنبل را برداشت و به گردن خودش انداخت. صبح وقتی ملا از خواب بیدار شد و چشمش به مرد افتاد با خودش گفت: او که کدو در گردنش است ملانصرالدین است پس من کی هستم؟

تعداد دفعات بازدید: 281