نفرین مادر

ملانصرالدین بعد از آنکه مدتی پولش را پس انداز کردبه بازار رفت و خری برای خودش خرید. در راه بازگشت دو تا دزد دنبال ملا راه افتادندو تصمیم گرفتند که خر ملا را بدزدند. یکی از دزدها آرام به خر ملا نزدیک شد، افسارش را باز کرد و آن را به گردن خودش انداخت و و دزد دوم هم الاغ را برداشت و برد. ملانصرالدین وقتی به خانه رسید و خواست که خر را به طویله ببرداز تعجب دهانش باز ماند. چون دید تا الان به جای خر ، افسار جوان بد هیبتی دستش بود . با لکنت و تعجب گفت: تودیگه کی هستی؟ دزد ناقلا گفت : ای ملا چه بگویم اگر برایت تعریف کنم دل مرغان آسمان به حال من می سوزد. من جوانی بودم که احترام مادرم را نگه نداشتم . او هم مرا نفرین کرد و بلافاصله خر شدم. اما از آنجائیکه ما فقیر بودیم و تمی توانست شکم ما را سیر کندمرا به بازار برد تا بفروشدو لقمه نانی تهیه کند.اما حالا از سایه رحمت شما من به همان حالت اول برگشته ام. ای ملا شما را به خدا من را آزاد کن تا به سر خانه و زندگی ام بروم . ملانصر الدین که دلش به رحم آمده بود گفت: به این شرط که جوان خوبی باشی و دیگر به مادرت بی احترامی نکنی. بعد افسار را از گردنش باز کرد و او را آزاد کرد. فردای آن روز ملا به بازار رفت تا با پولی که قرض کرده بودخر دیگری برای خودش بخرد. اما وقتی به بازار رسید همان خر دیروزی را دید. جلو رفت و در گوشی به الاغ گفت: ای جوان نا اهل، باز به مادرت بی احترامی کرده ای ؟!!

تعداد دفعات بازدید: 363