آخ آخ مردم از بس خوردم

یک شب گرم تابستانی ملانصرالدین به یک مهمانی دعوت شد. صاحبخانه در دیگ بزرگی شربت درست کرد و آن را آورد وسط جمع گذاشت و یکی یک قاشق به آنها داد و خودش هم یک ملاقه برداشت و شروع کرد به خوردن و هر ملاقه ای که سر می کشید می گفت: آخ آخ مردم از بس که خوردم. ملانصرالدین که دیگه حسابی عصبانی شده بود ملاقه را از دست میزبان گرفت و گفت: آهای! ملاقه را عجالتا بده به ما و اجازه بده یکبار هم به جای تو بمیریم.

تعداد دفعات بازدید: 375