114 ) پند آموزگار

معاویه، پسر ابو سفیان، پس از آنکه در سال 41 هجری بر تخت سلطنت نشست، تصمیم گرفت با سلاح تبلیغ و ایجاد شعارهای مخالف، علی علیه السلام را به صورت منفورترین مرد عالم اسلام در آورد. انواع وسائل تبلیغی را در این راه به کار انداخت:
از یک طرف با شمشیر و سر نیزه جلو نشر فضائل علی را گرفت و به احدی فرصت نداد لب به ذکر حدیث یا حکایتی در مدح علی بن ابی طالب بگشاید، از طرف دیگر برخی دنیا طلبان را با پولهای گزاف مزدور کرد تا احادیثی از پیغمبر علیه علی علیه السلام جعل کنند.
اما اینها برای منظور معاویه کافی نبود. او گفته بود که من باید کاری کنم که کودکان با کینه علی بزرگ شوند و پیران با احساسات ضد علی بمیرند. آخرین فکری که به نظرش رسید این بود که در سراسر مملکت پهناور اسلامی لعن و دشنام علی را به شکل یک شعار عمومی و مذهبی در آورد. دستور داد همه جا روی منابر در روزهای جمعه لعن علی را ضمیمه خطبه کنند. این کار رایج و عملی شد. پس از معاویه نیز سایر خلفای اموی - برای اینکه علویین را تا حد نهایی تحقیر و آرزوی خلافت اسلامی را از دل آنها برای همیشه بیرون کنند - این فکر را دنبال کردند. نسلهایی که از آن تاریخ به بعد به وجود می آمدند با این شعار مانوس بودند و خود به خود آن را تکرار می کردند.
و این کار در اذهان مردم بیچاره ساده لوح اثر بخشیده بود، تا آنجا که یک روز مردی به عنوان شکایت جلو حجاج را گرفت و گفت: «فامیلم مرا از خود رانده اند و نام مرا «علی» گذاشته اند، از تو تقاضای کمک و تغییر نام دارم.» حجاج نام او را عوض کرد و گفت: «به حکم اینکه وسیله خوبی (تنفر از علی) برای کمک خواهی انتخاب کرده ای، فلان پست را به عهده تو وا می گذارم، برو و آن را تحویل بگیر.» تبلیغات و شعارها کار خود را کرده بود. اما کی می دانست یک جریان کوچک، آثار تبلیغاتی را که متجاوز از نیم قرن روی آن کار شده بود از بین خواهد برد و حقیقت از پشت اینهمه پرده های ضخیم آشکار خواهد شد.
عمر بن عبد العزیز، که خود از بنی امیه بود، در ایام کودکی یک روز با سایر کودکان همسال خود مشغول بازی بود و طبق معمول تکیه کلام و ورد زبان اطفال همبازی لعن علی بن ابی طالب بود. کودکان در حالی که سرگرم بازی بودند و می خندیدند و جست و خیز می کردند، به هر بهانه کوچکی لعن علی را تکرار می کردند.
عمر بن عبد العزیز نیز با آنها هماهنگ و همصدا بود. اتفاقا در همان وقت آموزگار وی که مردی خداشناس و متدین و با بصیرت بود از کنار آنها گذشت. به گوش خود شنید که شاگرد عزیزش علی را لعن می کند. آموزگار چیزی نگفت، از آنجا رد شد و به مسجد رفت. کم کم وقت درس رسید. عمر به مسجد رفت تا درس خود را فرا گیرد، اما همینکه چشم آموزگار به عمر افتاد از جا حرکت کرد و به نماز ایستاد و نماز را خیلی طول داد. عمر احساس کرد نماز بهانه است و واقع امر چیز دیگری است. از هر جا هست رنجش خاطری پیدا شده است.
آنقدر صبر کرد تا آموزگار از نماز فارغ شد. آموزگار پس از نماز نگاهی خشم آلود به شاگرد خود کرد.
عمر گفت: «ممکن است حضرت استاد علت رنجش خود را بیان کنند؟»
- فرزندم! آیا تو امروز علی را لعن می کردی؟
- بلی.
- از چه وقت بر تو معلوم شده که خداوند پس از آنکه از اهل بدر راضی شده بر آنها غضب کرده است و آنها مستحق لعن شده اند؟
- مگر علی از اهل بدر بود؟
- آیا بدر و مفاخر بدر جز به علی به کس دیگری تعلق دارد؟
- قول می دهم دیگر این عمل را تکرار نکنم.
- قسم بخور.
- قسم می خورم.
این طفل به عهد و قسم خود وفا کرد. سخن دوستانه و منطقی آموزگار همواره در مد نظرش بود و از آن روز دیگر هرگز لعن علی را به زبان نیاورد، اما در کوچه و بازار و مسجد و منبر همواره لعن علی به گوشش می خورد و می دید که ورد زبان همه است. تا اینکه چند سال گذشت و یک روز یک جریان دیگر توجه او را به خود جلب کرد که فکر او را بکلی عوض کرد:
پدرش حاکم مدینه بود. طبق سنت جاری، روزهای جمعه نماز جمعه خوانده می شد و پدرش قبل از نماز خطبه جمعه را ایراد می کرد، و باز طبق عادتی که امویها به وجود آورده بودند خطبه را به لعن و سب علی علیه السلام ختم می کرد. عمر یک روز متوجه شد که پدرش هنگام ایراد خطابه، در هر موضوعی که وارد بحث می شود داد سخن می دهد و با کمال فصاحت و بلاغت و رشادت آن را بیان می کند، اما همینکه به لعن علی بن ابی طالب می رسد، نوعی لکنت زبان و درماندگی در او پدید می آید. این جهت خیلی مایه تعجب عمر شد، با خود حدس زد حتما در عمق روح و قلب پدر چیزهایی است که آنها را نمی تواند به زبان بیاورد، آنهاست که خواهی نخواهی در طرز سخن و بیان او اثر می گذارد و موجب لکنت زبان او می شود.
یک روز این موضوع را با پدر در میان گذاشت.
- پدر جان! من نمی دانم چرا تو در خطابه هایت در هر موضوعی که وارد می شوی در نهایت فصاحت و بلاغت آن را بیان می کنی، اما هنگامی که نوبت لعن این مرد می رسد مثل این است که قدرت از تو سلب می شود و زبانت بند می آید؟
- فرزندم! تو متوجه این مطلب شده ای؟
- بلی پدر، این مطلب در بیان تو کاملا پیداست.
- فرزند عزیزم! همین قدر به تو بگویم اگر این مردم که پای منبر ما می نشینند آنچه پدر تو در فضیلت این مرد می داند بدانند، دنبال ما را رها خواهند کرد و به دنبال فرزندان او خواهند رفت.
عمر که سخن آموزگار از ایام کودکی به یادش بود و این اعتراف را رسما از پدر خود شنید، تکان سختی به روحیه اش وارد شد و با خدای خود پیمان بست که اگر روزی قدرت پیدا کند، این عادت زشت و شوم را - که یادگار ایام سیاه معاویه است - از میان ببرد.
سال 99 هجری رسید. از زمانی که معاویه این عادت زشت را رایج کرده بود در حدود صت سال می گذشت. در آن وقت سلیمان بن عبد الملک خلافت می کرد. سلیمان بیمار شد و دانست که رفتنی است. با اینکه طبق وصیت پدرش عبد الملک، مکلف بود برادرش یزید بن عبد الملک را به عنوان ولایتعهد تعیین کند، اما سلیمان بنا به مصالحی عمر بن عبد العزیز را به عنوان خلیفه بعد از خود تعیین کرد. همینکه سلیمان مرد وصیتنامه اش در مسجد رائت شد، برای همه موجب شگفتی شد. عمر بن عبد العزیز در آخر مجلس نشسته بود، وقتی که دید به نام او وصیت شده است گفت: «انا لله و انا الیه راجعون.» سپس عده ای زیر بغلهایش را گرفتند و او را بر منبر نشانیدند و مردم هم با رضایت بیعت کردند.
جزء اولین کارهایی که عمر بن عبد العزیز کرد این بود که لعن علی را قدغن کرد.
دستور داد در خطبه های جمعه به جای لعن علی آیه کریمه: «ان الله یامر بالعدل و الاحسان...» تلاوت شود.
شعرا و گویندگان این عمل عمر را بسیار ستایش و نام نیک او را جاوید کردند

تعداد دفعات بازدید: 55