پند خواستن هارون از بهلول

آورده اند که روزی هارون الرشید از راهی می گذشت . بهلول را دید که بر چوبی سوار شده و با کودکان میدود . هارون او را صدا زد . بهلول پیش رفت و گفت : چه حاجت داری ؟ هارون گفت : مرا پندی ده . بهلول گفت : به قصرهای خلفای گذشته و قبرهای ایشان از روی دیده بصیرت نظر کن و این خود موعظه و پندی عظیم است . و به تحقیق می دانی که آنها مدتی با ناز و نعمت و عیش و عشرت در این قصرها بسر بردند و الان همه آنها در آغوش خاک تیره در مجاور مار و مور بسر می برند و با هزاران افسوس و حسرت از اعمال خود پشیمان ، ولی چاره ندارند بدان که ما هم به سرنوشت آنها بزودی خواهیم رسید . هارون از پند بهلول به خود لرزید و باز هم سئوال نمود چه کنم که خدا از من راضی باشد ؟ بهلول گفت : عملی انجام بده که خلق خدا از تو راضی باشد . گفت : چه کنم که خلق خدا از من راضی باشد ؟ گفت : عدل و انصاف را پیشه کن و آنچه به خود روا نداری ، به دیگران روا مدار و عرض و ناله مظلوم را با برد باری بشنو و با فضیلت جواب بده و با دقت رسیدگی کن و با عدالت تصمیم بگیر و حکم کن . هارون گفت : احست بر تو ای بهلول ، پندی نیکو دادی ، امر می کنم قرض تو را بدهند . بهلول گفت : حاشا کز دین ، به دین ادا نمی شود و آنچه فی الحال در دست توست مال مردم است ، به ایشان برگردان و بر من منت مگذار . هارون گفت : حاجتی دیگر از من طلب کن . بهلول گفت : حاجت من همین است که به نصایح من عمل کنی ، ولی افسوس که جاه و جلال دنیا چنان قلب تو را سخت نموده که نصایح من در تو تاثیر نمی کند و بعد چوب خود را به حرکت در آورد و گفت : دور شوید که اسب من لگد می زند . این گفت و بر چوب خود سوار شده و فرار کرد .

تعداد دفعات بازدید: 1003