اصل مطلب

یک شب عیال ملا به او گفت: ملا! پسرمان بزرگ شده، آرزو دارم عروسی او را ببینم. ملانصرالدین گفت: خودت می دانی، پولی در بساط نیست. زن گفت: خر را بفروش و خرج عروسی پسرمان کن. بعد حرف توی حرف آمد و موضوع فراموش شد. بعد پسر ملانصرالدین سرش را از زیر لحاف بیرون آورد و گفت: پس موضوع خر چی شد؟

تعداد دفعات بازدید: 296