مفلس

ملانصرالدین بر حسب تصادف به عنوان قاضی شهر انتخاب شد.روزی مردی را دست و پا بسته به خدمت او آوردند.پرسید: این مرد جرمش چیست؟ گفتند به ما بدهکار است و قرضش را ادا نمی کند. ملانصرالدین از او پرسید: آیا اعتراف می نمایی که به اینها بدهکار هستی؟ مرد پاسخ داد: آری جناب قاضی.ملا گفت: پس چرا قرضت را ادا نمی کنی؟ گفت: قربان، هر چه به آنها می گویم که به من مهلت بدهند تا اموالم را بفروشم و قرضشان را بدهم قبول نمی کنند.شاکیان گفتند: جناب قاضی دروغ می گوید. او هیچ ندارد و ما را می خواهد دست به سر کند. ملا گفت: اگر این طور است پس آزادش کنید که شخص مفلس در پناه خداست و هیچ کس حق ندارد برای او مزاحمت ایجاد کند.

تعداد دفعات بازدید: 283