بهلول و دزد

بهلول در خرابه مسکن داشت و نزدیک آن خرابه کفش دوزی دکان داشت که پنجره ای از دکان به سوی خرابه باز بود . بهلول چند در همی ذخیره نموده بود و هر موقع احتیاج پیدا می کرد ، خاک را زیر و رو کرده ، پولهای ذخیره شده را بیرون آورده و بقدر احتیاج از آنها بر می داشت و باز بقیه آنها را زیر خاک پنهان می نمود . از قضا روزی به پول احتیاج داشت ، رفت و جای پولهارا زیر و رو کرد و اثری از پولها ندیده، فهمید که پولها را همان کفش دوز که پنجره دکان او بسوی خرابه باز می شود برده است . بدون آنکه سر و صدائی کند ، نزد کفش دوز رفت و کنار او نشست و شروع کرد از هر دری سخن گفتن . خوب که سر کفش دوز را گرم کرد ، آنگاه گفت : رفیق عزیز ، برای من حسابی کن . کفش دوز گفت : بگو تا حساب کنم . بهلول اسم چند خرابه و محل را برد ، اسم هر محلی را که می برد ، مبلغی هم ذکر می کرد . آخرین مرتبه گفت : در این خرابه هم که من منزل دارم ، فلان مبلغ . کفش دوز جمع حسابها را کرد و گفت : تمام این پولها را که ذکر کردی دو هزار دینار می شود . بهلول تاملی کرد و گفت : رفیق عزیز ، الان می خواهم یک مشورت هم از تو بکنم . کفش دوز گفت : بکن . بهلول گفت : می خواهم این پولها را هم که در جای دیگر پنهان نموده ام تمامی را در همین خرابه که منزل دارم پنهان نمایم ، آیا صلاح است یا نه ؟ کفش دوز گفت : بسیار فکر عالی است . تمام پولهایی را که در جای دیگر پنهان کرده ای در همین خرابه که منزل داری پنهان کن . بهلول گفت : پس فرمایش تو را قبول می کنم و می روم تمام پولهایی را که در جاهای دیگر پنهان کرده ام بردارم و بیاورم در همین خرابه پنهان کنم . این بگفت و فوری از نزد آن کفش دوز دور شد . کفش دوز با خود گفت : خوب است این مختصر پولی را که از زیر خاک بیرون آورده ام سر جای خود بگذارم . بعد بهلول که تمام پولها را آورد ، یک باره تمام آنها را بردارم . با این فکر تمام پولهایی که از بهلول ربوده بود ، سر جایش گذاشت . پس از چند ساعت که بهلول به خرابه آمد ، رفت و محل پولها را نگاه کرد ، دید کفش دوز پولها را باز آورده و سر جای خود گذارده است . پولهارا برداشت و شکر خدای را بجای آورد و آن خرابه را ترک نمود و به محل دیگر رفت . کفش دوز هرچه انتظار بهلول را کشید ، اثری از او ندید . بعد از چند روز فهمید که بهلول او را فریب داده و به این ترتیب پولهای خود را باز گرفته است .

تعداد دفعات بازدید: 869