کدخدای بی ارزش

روزی ملانصرالدین به اتفاق کدخدای ده به حمام رفتند. کدخدا از ملا پرسید: اگر من کدخدا نبودم و فقط یک غلام بودم چقدر می ازیدم. ملا گفت: پنج دینار. کدخدا ناراحت شد و گفت: ای کودن! چرا چرت و پرت می گویی، تنها لنگی که من دور خودم پیچیده ام پنچ دینار می ارزد. ملانصرالدین جواب داد: من هم قیمت لنگ را گفتم وگرنه خودت که ارزشی نداری.

تعداد دفعات بازدید: 311