خجالت بکش

روزی ملانصرالدین از کنار دریا می گذشت، حسابی تشنه شده بود و هرچه گشت آب شیرین برای خوردن پیدا نکرد.بالاخره راهی کوه و کمر شد تا اینکه چشمه ای پیدا کرد و تا دلش خواست از آن آب خورد. بعد کمی از آب چشمه را برداشت و برد و ریخت توی دریا و گفت: دراز بی قواره، این قدر سر و صدا نکن، یک کم از این آب بخور و از شوری خودت خجالت بکش.

تعداد دفعات بازدید: 294