ملا و گربه

روزی ملانصرالدین مقداری دل و جگر توی سینی بزرگی ریخته بود و برده بود بازار و مرتب داد می زد: بادمجان تازه دارم، کدو حلوایی دارم. یکی رفت پیش ملانصرالدین و گفت: جناب ملا! تو که داری دل و جگر می فروشی پس چرا هی داد می زنی که بادمجان و کدو حلوایی می فروشم. ملانصرالدین گفت: راستش را بخواهی بالای سرم گربه ای نشسته و من مخصوصااین طور می گویم که گربه نفهمد دل و جگر می فروشم.

تعداد دفعات بازدید: 305