اذان گفتن ملا

ملانصرالدین به حمام رفته بود و در حین شستن خودش، زد زیر آواز، صدایش در حمام پیچید، به خیال خودش صدایش خیلی گیرا و قشنگ بود. با خودش گفت: خیلی حیف است که مردم از شنیدن صدای خوب من محروم باشند.بنابراین به مناره مسجد رفت و شروع کرد به اذان گفتن. مردم از پایین بر سر او فریاد کشیدند که: ملا، با این صدای نکره چه وقت اذان گفتن است. ملا هم که از صدای خودش زیاد خوشش نیامده بود با تاسف گفت: اگر یک آدم مومنی پیدا می شد و در بالای حمام گلدسته درست می کرد آن وقت شما می فهمیدید که تا الان از چه صدای خوبی محروم بوده اید.

تعداد دفعات بازدید: 478