دست و دلبازی ملا

یک روز پسر ملانصرالدین به پدرش مژده داد که عم جز را تمام کرده است. ملا خیلی خوشحال شد و گفت: به خاطر این موفقیت می توانی به عنوان پاداش چیزی از من بخواهی. پسر ملا که انتظار نداشت پدرش این طور دست و دلبازی به خرج بدهد دستپاچه شد و گفت: تا فردا به من مهلت بده خوب فکر کنم ببینم چه می خواهم. روز بعد پسر ملا رفت پیش پدرش و ذوق زده گفت: بابا جان! من یک کره اسب می خواهم. ملانصرالدین گفت: دیروز به تو گفتم یک چیز از من بخواه و تو از من مهلت خواستی و من به تو دادم.

تعداد دفعات بازدید: 307