کفش خوش شانس

روزی ملانصرالدین داشت زمینش را شخم می زد که یک دفعه خاری به کف پایش فرو رفت. ملا با هزار زحمت خار را از پایش در آورد و جایش را با پارچه ای محکم بست. بعد دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا قربان لطف و مرحمتت. اتفاقاً آشنایی از آنجا می گذشت و شاهد این ماجرا بود. جلو آمد و گفت: ملا! کجای این کار شکر داشت که این طور داری از ته دل شکرگذاری می کنی؟ ملانصرالدین نیشخندی زد و گفت: آدم حسابی! من دارم خدا را شکر می کنم که کفش نویی که دیروز خریده بودم در پایم نبود وگرنه حالا آن هم سوراخ شده بود.

تعداد دفعات بازدید: 263