توجیه ملا

روزی ملا نصرالدین از کوچه ای می گذشت که مردی محکم زد پس گردن او و گفت :احوال شما چطور است؟ ملا تندی برگشت و به مرد نگاه کرد. مرد گفت :ای داد بیداد ! خیلی عذر می خواهم . ببخشید! شما را به جای یکی دیگر عوضی گرفتم . اما ملا عذر خواهی او را قبول نکرد. یقه اش را گرفت و او را کشان کشان پیش قاضی برد. وقتی قاضی از جریان با خبر شد به ملا گفت :حق با شماست و اگر دلت می خواهد می توانی یک پس گردنی به آن بزنی تا قصاص شود. ملا گفت: من به این کار راضی نیستم . قاضی گفت:پس یک سکه طلا از او بگیر ورضایت بده. ملا گفت : قبول دارم . مرد به قاضی گفت : من که یک سکه طلا همراه ندارم،اگر اجازه بدهید بروم و از خانه بیاورم . قاضی قبول کرد و مرد رفت و دیگر بر نگشت . ملا که از انتظار کشیدن خسته شده بودپا شد و پس گردنی محکمی به قاضی زدو گفت:جناب قاضی! چون بنده کار دارم و بیشتر از این نمیتوانم منتظر بمانم هر وقت آن مرد سکه طلا را آورد‎ آن را به جای این پس گردنی برای خودت بردار.

تعداد دفعات بازدید: 374