ملای بیچاره

یک روز دختر ملا به زیر زمین رفت که آذوقه ای بردارد. دید پدرش در پشت کوزه ها خوابیده است. او را بیدار کرد و گفت: بابا، اینجا چه کار می کنی؟ ملا جواب داد: صدایش را در نیاور، از دست مادرت به اینجا پناه آوردمه ام. شاید فکر کند من مرده ام، دست از سرم بردارد.

تعداد دفعات بازدید: 315