آواز گوشخراش

روزی ملانصرالدین حمام رفت. در حین حمام کردن شروع کرد به آواز خواندن. از صدای خودش خوشش آمد و بعد با خودش گفت: بارک الله، نمی دانستم چه صدای خوبی دارم. بهتر است فردا پیش حاکم بروم و برایش آواز بخوانم تا از او جایزه بگیرم. فردای آن روز ملانصرالدین پیش حاکم رفت و گفت: ای حاکم بزرگ دستور بدهید خمره ای بیاورند تا در آن برایتان چنان آوازی بخوانم که تا به حال نشنیده اید.حاکم دستور داد خمره آبی آوردند و جلوی ملا گذاشتند. ملا لخت شد و رفت توی خمره و با آن صدای گوش خراشش زد زیر آواز. حاکم عصبانی شد و به نوکرهایش دستور داد با آب خمره دستهایش را خیس کنند و آن قدر به صورت ملا بزنند تا آب خمره تمام شود.ملانصرالدین تا این را شنید سجده شکر به جا آورد. حاکم پرسید: ملا! این چه وقت شکرگذاری است؟ ملانصرالدین گفت: خدا را شکر می کنم که در خمره آواز خواندم چون اگر در حمام می خواندم خدا می داند تا تمام شدن آب خزینه چقدر کتک می خوردم.

تعداد دفعات بازدید: 266