ملای چاقوکش

روزی ملانصرالدین وقتی می خواست از روی طاقچه چیزی بردارد، غربالی که پر از پیاز بود روی سرش افتاد و سرش درد گرفت. ملا با عصبانیت غربال را برداشت و محکم به زمین زد. غربال بلند شد و خورد به پیشانی ملا و خون آمد. ملانصرالدین رفت به آشپزخانه و چاقوی بزرگی برداشت و به اتاق آمد و گفت: حالا هر چه غربال است بیاید جلو تا شکمش را سفره کنم و حقش را کف دستش بگذارم.

تعداد دفعات بازدید: 420