سه احمق

دو تا احمق از راهی می گذشتند . اولی گفت : دلم می خواست خدا یک گله هزار تایی گوسفند به من میداد و من زندگی ام را رو به راه می کردم . دومی گفت : من هم دلم می خواهد خدا صد تا گرگ درنده به من می داد تا همه آنها به جان گوسفندان تو می افتادند و همه آنها را می خوردند . اولی فحشی به دومی داد و افتادند به جان هم . ملا که از آن طرفها می گذشت دید که آن دو دعوا می کنند . علت دعوایشان را پرسید و آن دو دست از دعوا کشیدند و ماجرا را برای ملا تعریف کردند . ملا کوزه عسلی را که همراه داست به زمین زد و گفت : خون من مثل این عسل به زمین بریزد اگر دروغ بگویم ! شما احمقترین آدمهای روی زمین هستید .

تعداد دفعات بازدید: 331