خر بیچاره

روزی ملا با زنش نشسته بود و ناهار می خورد که یک دفعه مردی از توی کوچه او را صدا کرد و گفت: آهای ملا! خر من کره ای زاییده که گوش و دم ندارد. ملا دست از غذا خوردن برداشت و رفت تو فکر. زنش گفت: غذات را بخور، چرا اینقدر فکر می کنی؟ ملا جواب داد: به فکر آن کره خر بیچاره ام که اگر روزی بار روی آن باشد و زمین بخورد چطور می شود آن را از روی زمین بلند کرد، چون نه گوش دارد و نه دم!

تعداد دفعات بازدید: 285