تربیت گوساله

روزی ملانصرالدین می خواست گوساله اش را از توی صحرا بگیردو ببرد خانه اما گوساله آنقدر لجبازی کرد و ملا در به این طرف و آن طرف دنبال خودش کشاند که دیگر از نفس افتاد. وقتی دید دستش به گوساله نمی رسد به خانه آمدچوب کلفتی برداشت و افتادبه جان مادر گوساله . زن ملا وقتی این صحنه را دید شروع کرد به فریاد زدن که ملا این چه کاری است که میکنی ؟ زورت به این حیوان زبان بسته رسیده؟ ملا گفت: آخه تو نمیدانی که این گوساله احمق چه به روز من آورده ، از بس که دنبالش توی صحرا دویدم از نفس افتادم . زنش گفت : گوساله تو را خسته کرده چرا گاو را می زنی؟ ملانصرالدین گفت: بچه از والدین اش تربیت یاد میگیرد ،اگر مادرش فرار کردن و جفتک پراکنی یادش نمیداد حالا این گوساله این چیزها را بلد نبود و من را هم ذلیل نمی کرد.

تعداد دفعات بازدید: 407