عرق سیاه

ملانصرالدین غلام سیاه پوستی به نام عماد داشت. روز عید که لباس نو پوشیده بود خواست برای یکی از دوستانش نامه ای بنویسد که ناگهان چند قطره مرکب روی لباسش چکید. ملانصرالدین همین که خواست یواشکی به اتاق برود و لباسش را عوض کند عیالش او را دید و داد و بیداد راه انداخت و گفت: تو لیاقت نداری لباس نو بپوشی. ملانصرالدین گفت: عیال جان، چرا نپرسیده الکی ایراد می گیری؟!! عیالش پرسید: خوب، بنال ببینم علتش چه بوده؟ ملانصرالدین گفت: امروز عماد به مناسبت عید می خواست دست مرا ببوسد، صورتش عرق کرده بود، بعد هم قطره های عرق او روی لباس من چکید و آن را سیاه کرد.

تعداد دفعات بازدید: 378