قرض ملانصرالدین

شبی ملانصرالدین مردی که به او ده سکه طلا بدهکار بود را در خواب دید. زود یقه او را گرفت و گفت: آهای فلانی، بالاخره اینجا گیرت آوردم زود باش قرض مرا بده.آن مرد از جیب خود هشت سکه در آورد و گفت: ملا جان فعلا?این چند سکه را بگیر تا در وقت بهتری تمام قرض تو را ادا کنم. ملا که می خواست در این فرصت تمام و کمال طلب خود را از مرد بگیرد گفت: نه، نمی شود یا همین الان تمام پولم را می دهی وگرنه من ول کن تو نیستم. خلاصه کار به جار و جنجال کشید و در همین اثنا ملا از خواب پرید. وقتی ملا دید که هیچ سکه ای در کار نیست زود خودش را به خواب زد و گفت: آهای فلانی، فعلا? همان هشت سکه را بده تا در یک شب دیگر باقی سکه ها را از تو پس بگیرم.

تعداد دفعات بازدید: 322