پشیمانی

روزی عده ای آدم عوضی و بدجنس رفتندپیش ملانصرالدین و گفتند :ملانصرالدین خیال کن همین فردا دنیا به آخر می رسد و قیامت بر پا می شود.تا فرصت هست بیا و ما را به باغ با صفائی ببرو آن گوسفند چاق و چله ات را برای ما بکش و کباب مفصلی بده بخوریم تا همه دعایت کنیم تا در آن دنیا رو سفید شوی. ملا قبول کرد.گوسفند را برداشت و رفتند در باغی و آنرا کشتند و کباب مفصلی خوردند. کمی بعد از ناهار،وقتی هوا خیلی گرم شد، همه به غیر از ملا لخت شدند و رفتند توی استخر درون باغ و شنا کردند. ملانصرالدین که از کشتن گوسفند پشیمان شده بود ،لباسهای آنها را روی هم انداخت و آتش زد. وقتی مهمانهای بدجنس از آب بیرون آمدند و دیدند لباسهایشان سوخته، به ملا گفتند:این چه کاری بود که کردی؟ مگر دیوانه شدی؟ ملا گفت :شما هم خیال کنید که همین فردا دنیا به آخر میرسد و قیامت برپا می شود، با حساب دیگر لباس به چه دردتان می خورد؟

تعداد دفعات بازدید: 370