ملای خوش اشتها

روزی ملانصرالدین خورجینی بر دوشش انداخته بود و راهش را گرفته بود و داشت می رفت که یکدفعه حاکم شهر او را دید و گفت: ملا! حال و روزگارت چطور است؟ ملا جواب داد: چه کار کنم؟ روزگار است دیگر.حاکم گفت: ملا دوست دارم به تو کمک کنم. بگو ببینم کیسه ای پول می خواهی یا الاغ یا گوسفند یا باغی پر بار و آب و هوا؟ ملانصرالدین جواب داد: قربان اگر یک کیسه پول بدهید تا ببندم بر شالم و بر الاغ مرحمتی سوار شدم و گوسفندانی را که لطف کرده اید را پیش بیندازم و بروم به باغ سرسبزی که التفات فرموده اید عمری دعاگویتان خواهم بود.

تعداد دفعات بازدید: 361