لباس سیاه کلاغ

یک روز عیال ملا لباس می شست. کلاغی آمد و قالب صابون را برداشت و رفت. زن،ملا را صدا کرد و گفت: بیا که کلاغ صابون را برداشت و برد. ملانصرالدین نگاهی به کلاغ انداخت و گفت: عیبی ندارد، او به صابون بیشتر از ما نیاز دارد مگر نمی بینی لباسهای کلاغ سیاه تر از لباسهای ماست.

تعداد دفعات بازدید: 429