ریسمان آقا

ملا با عده ای از دوستان سر سفره ای نشسته بود و غذا می خورد. یکی از علمای شهر وارد شد. دوستانش او را به خوردن دعوت کردند. اما او دور از سفره نشست. گفتند: جناب ملا! بفرما، چرا جلو نمی آیید. گفت: راستش ریسمان سر دراز دارد. اما همین که طرف سفره خم شد، بادی از او خارج شد. ملانصرالدین بدون معطلی گفت: فکر کنم ریسمان آقا پاره شد.

تعداد دفعات بازدید: 314