مزد قورباغه

روزی ملانصرالدین سوار بر خرش بود و از صحرای بی آب و علفی می گذشت که ناگهان از دور مردابی دید. خر ملا که حسابی تشنه اش شده بود برای رسیدن به مرداب تندی به آب زد که ناگهان تا سینه در لجن فرو رفت و همان جا گیر افتاد. ملا مدتی خرش را سرزنش کرد و بعد سعی کرد که او را از مرداب بیرون بیاورد اما مدتی دید تلاش او هیچ فایده ای ندارد، با نا امیدی منتظر ماند تا ببیند چه پیش می آید. در این موقع، قورباغه ها چنان قور قوری راه انداختند که خر ملا از ترس پرید بالا و عر عر کنان خودش را از مرداب بیرون کشید. ملا که از این اتفاق خیلی خوشحال شده بود دست کرد توی جیبش یک مشت سکه در آورد و ریخت توی مرداب و گفت: ای مرغهای خوش آواز! این سکه ها را در ازای مرحمتی که به من کردید بگیرید، برای خودتان شیرینی بخرید و خوش باشید.

تعداد دفعات بازدید: 293