لنگه کفش

یک روز ملا در کنار جوی آبی نشسته بود و داشت وضو می گرفت. یک دفعه لنگه کفشش سر خورد افتاد توی جو و آب آن را برد. ملانصرالدین بلند شد و با عصبانیت بادی رها کرد و گفت: بیا وضویت را بگیر و کفشم را پس بده.

تعداد دفعات بازدید: 356