تعارف بی جا

ملانصرالدین به تنه درختی تکیه داده بود و زیر سایه آن غذا می خورد که دید یکی از دوستانش سوار بر اسب می آید. ملانصرالدین به ظاهر بفرمایی زد. مرد گفت: خیلی ممنون و سریع از اسب پیاده شد و پرسید: ملا! افسار اسبم را کجا ببندم. ملانصرالدین که از تعارف بی جای خودش پشیمان شده بود گفت: به نوک زبان بنده.

تعداد دفعات بازدید: 365