سر خاراندن

شبی ملانصرالدین کنار دوستش خوابیده بود. ناگهان سرش به خارش افتاد و شروع کرد به خاراندن سر دوستش. دوستش از خواب پرید و گفت: مرد حسابی! چرا سر مرا می خارانی؟ ملانصرالدین گفت: اه! فکر کردم سر خودم است. دیدم خوشم نمی آید.

تعداد دفعات بازدید: 404