زن لوچ

ملا می خواست زن بگیرد. همسایه ها زنی به او معرفی کردند و مخصوصا?از چشمان زیبایش آن قدر تعریف کردند که ملا ندیده یک دل نه صد دل عاشق او شد و بالاخره عقدش کرد. شب عروسی یک خربزه خرید و به خانه برد. زن که چشمانش چپ بود گفت: ملا جان! چرا دو تا خربزه خریده ای؟ ملا فهمید که زنش لوچ است، ولی چاره ای نداشت. بعد از چند لحضه زن سر سفره به او نگاه کرد و گفت: ملا مردی که پیش تو نشسته کیه؟ملا گفت: قربان چشمان لوچت بروم، هر چیزی را دو تا می بینی عیبی ندارد، خواهش می کنم این یکی را دو تایی نبین.

تعداد دفعات بازدید: 779