ملا نصرالدین و خرش  

حکایاتی شیرین از زندگی ملا نصرالدین
  لیست حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

 ملای سرشکسته
روزی ملا به دوستش وصیت کرد که وقتی من مردم روی قبرم سنگ نگذارید. دوستش پرسید: آخه واسه چی؟ ملانصرالدین جواب داد: برای اینکه خوش ندارم روز قیامت وقتی ...

 تقسیم عادلانه
روزی بچه های ده مقداری بادام آوردند و از ملانصرالدین خواستند که آنها را بینشان تقسیم کند. ملا بادام ها را گرفت. به یکی سه تا داد، به یکی پنج تا و به ...

 عاقبت اندیشی ملا
روزی ملانصرالدین پای زنش را به چارپایه ای بسته بود و گذاشته بود وسط اتاق. همسایه ها از این ماجرا با خبر شدند و به ملا گفتند: جناب ملا! این کار از شما ...

 مرده قدیمی
یک روز ملانصرالدین سخت بیمار شده بود دوستانش را خبر کرد و به آنها وصیت کرد و گفت: وقتی که مردم من را درقبر کهنه ای بگذارید. پرسیدند: جناب ملا! مگر می ...

 کتاب فلسفه
ملا را به مجلس عروسی دعوت کردند. وقتی به آنجا رسید از ترس اینکه مبادا کفشش در این شلوغی گم شود آن را لای دستمالی پیچید و در جیبش گذاشت. مردی که نزدیک ...

 علاج واقعه
پسر ملانصرالدین بیماری سختی گرفته بود و توی رختخواب افتاده بود. ملانصرالدین رو کرد به عیالش و گفت: زن پاشو وسایل کفن و دفنش را حاضر کن! زن گفت: این ...

 فکر بکر ملانصرالدین
روزی یکی از شاگردان ملا کنار حوض نشسته بود و داشت وضو می گرفت. ناگهان سکه ای از جیبش افتاد و رفت ته حوض. شاگرد دنبال چیزی می گشت تا با آن سکه را از ...

 ملای کار درست
روزی مومنی هزار دینار به ملا داد و گفت: می خواهم تا یک ماه نماز های یومیه ات را دو بار بخوانی. یکی را برای خودت یکی را هم برای من. ملا فورا پنجاه ...

 جایگاه حاکمان
روزی در مجلسی حاکم از ملانصرالدین پرسید: می دانی آن دنیا جای ما کجا خواهد بود؟ ملانصرالدین گفت: البته که می دانم! جای حاکمان و امیران پیش فرعون و ...

 خانه
روزی از ملا پرسیدند: قبل از خلقت آسمان و زمین، ملائک کجا بودند؟ ملانصرالدین جواب داد: سر خانه و زندگیشان.

 بهشت و جهنم
یک روز حاکم از ملا پرسید: تا چه وقت انسان می زاید و می میرد؟ ملانصرالدین جواب داد: تا وقتی که بهشت و جهنم پر شود.

 تار زدن
آخر شب بود و ملانصرالدین با نوکرش داشت از جایی بر می گشت. در راه بازگشتن چند تا دزد دید که به جان قفل دکانی افتاده اند و می خواهند آن را باز کنند. ...

 تیغ سلیمانی
روزی ملانصرالدین به سلمانی رفت. سلمانی موقع کار دستش می لرزید. ملانصرالدین پرسید: چرا دستتان می لرزد، مگر تازه کار هستید؟ سلمانی گفت: بله، شما اولین ...

 ملای بی دردسر
روزی مردی مقداری زردآلو توی دستمالی بسته بود. به ملانصرالدین رسید و گفت: اگر بگویی توی دستمال چیست یکی از زردآلو های توی دستمال را به تو می دهم. ...

 خط ملا
روزی ملایی به دیدن ملانصرالدین آمد. ملانصرالدین از کسب و کارش پرسید و او جواب داد: خدا را شکر بسیار خوب است، چون هر نامه ای که می نویسم صد دینار حق ...

 خودکشی ملا
در یک روز پدر ملانصرالدین دستش از دنیا کوتاه شد و مرد و ملا از شدت ناراحتی و غم می خواست خودش را توی چاه بیندازد. همسایه ها دور و برش را گرفته بودند ...

 همزاد ملا
روزی ملانصرالدین مرد غریبه ای را دید و به او سلام کرد. مرد غریبه از ملا پرسید: تو از کجا من را می شناسی؟ ملانصرالدین سرس تکان داد و گفت: تو را جایی ...

 غلط کردی
روزی ملانصرالدین در مجلسی نشسته بود و از مرد خودبینی تعریف و تمجید می کرد و می گفت: دیشب خواب دیدم که سوار اسب زیبایی شده اید. مرد خوشحال شد. ...

 فامیل محترم
روزی ملانصرالدین سگی را دید که داشت قبری را آبیاری می کرد. خواست او را دک کند که یک دفعه سگ به او حمله کرد. ملانصرالدین گفت: ببخشید، نمی دانستم با آن ...

 ملا و گربه
روزی ملانصرالدین مقداری دل و جگر توی سینی بزرگی ریخته بود و برده بود بازار و مرتب داد می زد: بادمجان تازه دارم، کدو حلوایی دارم. یکی رفت پیش ...

TotalRecords:431
rPP:20
TotalPageCount:22
CurrentPage:11
PageNumberLength:15