ملا نصرالدین و خرش  

حکایاتی شیرین از زندگی ملا نصرالدین
  لیست حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

 خروس شدن ملا
روزی چند تا از دوستان ملانصرالدین به همراه ملا به حمام رفتند و هر کدام تخم مرغی را هم، همراهشان بردند. دوستان ملا برای آنکه کمی سر به سر او بگذارند ...

 صاحب با وفا
روزی ملانصرالدین کیسه بزرگی کول کرده بود و سوار بر خر داشت از بازار به خانه بر می گشت. یکی از دوستان به ملا رسید و گفت: جناب ملا! چرا کیسه را نمی ...

 طناب پیچ
ملانصرالدین بر سر چاهی رفت و خواست آب بکشد که ناگهان طناب پاره شد و سطل آب کشی دورن چاه افتاد. ملا مدتی بر سر چاه نشست. مردی از آنجا رد شد و گفت: ...

 شلغم به جای نردبان
یک روز ملانصرالدین نردبانی بر دوش گرفت و به دیوار باغی تکیه داد و توی باغ رفت و مشغول میوه چیدن شد. باغبان سر رسید و گفت: آهای مردک اینجا چکار می ...

 بلبل خوش آواز
روزی ملانصرالدین از باغی می گذشت که چشمش به درخت آلویى افتاد. دهانش آب افتاد و کنترل خودش را از دست دادو از درخت بالا رفت. باغبان از راه رسید و ملا ...

 احمق تر از ملا
از ملانصرالدین پرسیدند: در دنیا احمق تر از خودت دیده ای؟ ملانصرالدین گفت: آری، روزی می خواستم برای اتاق خودم در بسازم. استاد نجاری آوردم و از او ...

 ملای چاقوکش
روزی ملانصرالدین وقتی می خواست از روی طاقچه چیزی بردارد، غربالی که پر از پیاز بود روی سرش افتاد و سرش درد گرفت. ملا با عصبانیت غربال را برداشت و محکم ...

 حرف مرد
از ملانصرالدین پرسیدند: چند سال داری؟ ملا جواب داد: چهل سال. ده سال بعد دوباره همین سوال را از ملا کردند و باز ملا جواب داد: چهل سال. گفتند: ده سال ...

 گاو چابک
یک روز حاکم شهر ملا را برای بازی چوگان به میدان شهر دعوت کرد. ملا سوار گاو پیری شد و به میدان رفت. حاکم از دیدن ملانصرالدین خنده اش گرفت و گفت: در ...

 کمک رسانی ملا
روزی مردی در چاه افتاد و شروع کرد به داد و بیداد که ای مردم کمک کنید. ملانصرالدین به بالای سرش آمد و گفت: همین جا بمان برم طناب بخرم و بیارم اینجا تا ...

 خمیازه
شخصی در مجلسی نشسته بود و مرتب حرف می زد. ملانصرالدین که خسته شده بود در گوشه ای نشسته بود و مرتب خمیازه می کشید. یکی از حاضرین گفت: جناب ملا! خوبست ...

 خانه با شکوه
ملانصرالدین روزی از منار مسجدی رد می شد با خودش گفت: خدا رحمت کند آنکه این خانه باشکوه را بنا کرده است.

 حبه انگور
روزی ملانصرالدین چند سبد انگور روی خرش گذاشته بود و به شهر می رفت. جوانهای محل او را دوره کردند و گفتند: ملا به ما انگور نمی دهی؟ ملا جمعیت را نگاه ...

 کبریت روشن
ملانصرالدین دید مردی کنار حوض مسجد نشسته و قوطی کبریتی را زیر آب کرده و دارد کبریت می زند. ملانصرالدین گفت: ای ابله چکار می کنی؟ مرد جواب داد: پولم ...

 خورشید یا ماه
روزی ملانصرالدین در مجلسی نشسته بود. از ملا پرسیدند: خورشید بهتر است یا ماه؟!! ملانصرالدین قیافه متفکرانه ای به خود گرفت و گفت: این دیگر چه سوالی است ...

 ملای متقلب
روزی ملانصرالدین بیمار شد و در بستر بیماری افتاد. ملا با اینکه امیدی به زنده ماندن نداشت به عیالش گفت: ای زن! برو لباسهای قشنگت را بپوش و حسابی خودت ...

 نیکوکاری ملا
ملانصرالدین در باغ خود داشت درخت کوچکی می کاشت. یکی از دوستانش ملا را دید و پرسید: ملا! تو به چه امیدی این درخت را می کاری؟ تو که دیگر عمرت مثل آفتاب ...

 خود زنی
روزی پسر ملانصرالدین به مرد محترمی بی احترامی کرد و به او بد و بیراه گفت. ملانصرالدین برای عذر خواهی به پیش آن مرد رفت و گفت: او خر نفهمی است هر چه ...

 آفتابه
یک روز عیال ملانصرالدین گفت: آفتابه سوراخ شده، آب در آن بند نمی شود. ملا جواب داد: این که کاری ندارد، همیشه بعد از قضای حاجت طهارت می گرفتی، این دفعه ...

 شرط طلاق
روزی ملانصرالدین در بازار داشت برای عیالش پیراهن زری می خرید. یکی از دوستان ملا او را دید و گفت: ملا! تو که می خواستی زنت را طلاق بدهی، چطور شده که ...

TotalRecords:431
rPP:20
TotalPageCount:22
CurrentPage:4
PageNumberLength:15