ملا نصرالدین و خرش  

حکایاتی شیرین از زندگی ملا نصرالدین
  لیست حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

 ملای شکمو
وقتی ملا جوان بود، پدرش او را به بازار فرستاد تا کله پاچه بخرد. ملانصرالدین در راه گرسنه شد و تمام کله پاچه را خورد و دندانها و استخوانهایش را برای ...

 پسر جای پدر
کنیز پدر ملا خوابیده بود، ملا که او را دید پیش او رفت و کنارش خوابید. کنیز پرسید: تو کیستی؟ ملانصرالدین جواب داد: من پدرم هستم.

 دوای دردها
مادر ملا مریض شده بود. ملا طبیبی را بالای سر او آورد. طبیب گفت: دوای این زن فقط شوهر کردن است. مادر ملا رو به پسرش کرد و گفت: به به! عجب طبیب با ...

 گردنبند
ملانصرالدین دو تا زن داشت و همیشه از دست در خواست های آنها در عذاب بود. یک روز برای هر دو آنها دستبندی خرید تا از غر غر کردن های آنها خلاص شود. چند ...

 عیال بی عقل
رفیقی پیش ملا آمد و گفت: شنیده ام که زنت عقلش را از دست داده است. ملا جواب داد: زن من هیچ وقت عقل نداشته که بخواهد از دست بدهد باید ببینم چه چیز ...

 ملای بی فکر
شخصی با زن ملا سر و سری داشت. یک روز آن شخص جوانی را پیش زن ملا فرستاد. زن از او خوشش آمد و آن را به خانه دعوت کرد. یک دفعه آن مرد وارد خانه شد. زن ...

 ملای عزادار
عیال بیچاره ملا تازه مرحوم شده بود اما ملا زیاد به روی خودش نمی آورد. اما همینکه خرش مرد تا چند روز گریه و زاری می کرد. از او علت کارش را پرسیدند. ...

 تختخواب چهار نفره
عیال ملا مرد و او رفت و زن بیوه ای گرفت. زن مرتب از شوهر سابقش حرف می زد و ملا هم از زن سابقش. شبی ملا زنش را از روی تخت به پایین انداخت. زن با چشم و ...

 ملای زن ذلیل
روزی رفیقی از ملا پرسید: تو در چه ساعت هایی از شبانه روز استراحت می کنی؟ ملانصرالدین جواب داد: چند ساعت در شب و دو ساعت هم بعد از ظهر ها که او می ...

 عیال زحمتکش
ملانصرالدین زن خودش را برای رخت شویی به خانه دیگران می فرستاد و زن رختشویی هم به خانه آنها می آمد و رختهای آنها را می شست. از ملانصرالدین پرسیدند: ...

 نماز جمعه
روزی ملانصرالدین سوار بر خر داشت می رفت. پرسیدند: ملا کجا می روی؟ ملانصرالدین جواب داد: می خواهم بروم نماز جمعه. گفتند: اما امروز که سه شنبه است. ملا ...

 عمامه ملا
روزی ملانصرالدین داشت از چاه آب می کشید و به خرش می داد. یکدفعه پوزه خر به کله ملا خورد و عمامه اش افتاد توی آب. ملانصرالدین سریع افسار خر را باز کرد ...

 بز زبان بسته
ملانصرالدین دو تا بز داشت. یکی از آنها فرار کرد و ملا هر چه دنبالش کرد به او نرسید.برگشت و افتاد به جان آن یکی بز بیچاره. رفیقی او را دید و گفت: ملا، ...

 فرق دو گره
روزی ملا، کیسه گندمی را آرد کرده بود و داشت به خانه اش می برد. در راه با خدا راز و نیاز می کرد که خداوند گره از مشکلاتش باز کند.ناگهان گره کیسه آرد ...

 دروغ ملا
روزی بچه های ملانصرالدین دور او را گرفته بودند و اذیتش می کردند. ملا برای اینکه خودش را از دست آنها خلاص کند، گفت: در فلان محل، جالیزی پر از خربزه ...

 خون بها
روزی از ملانصرالدین پرسیدند: دوست داری یتیم شوی اما میراث خوار پدرت شوی؟ ملا جواب داد: ابدا! دلم می خواهد او را بکشند تا هم میراث او به من برسد و هم ...

 طفل پنج روزه
ملانصرالدین زنی گرفت که بعد از پنج روز فرزندش به دنیا آمد. ملانصرالدین زود به بازار رفت و دفتر و قلمی برای او خرید. رفیقی او را در راه دید و گفت: ...

 درد بی دوا
ملانصرالدین پیش طبیب رفت و گفت: ریشم درد می کند. طبیب پرسید: چه خورده ای؟ ملا گفت: نان و یخ. طبیب گفت: همان بهتر که بمیری، چون نه دردت به درد آدمی می ...

 بهانه کافی
ملانصرالدین گاو سیاهی داشت. همسایه اش از او خواهش کرد که گاوش را برای چند روز به او قرض بدهد. ملانصرالدین گفت: دارم اما سیاه است. همسایه گفت: خوب! ...

 نامرد چهارمی
ملانصرالدین زنی گرفته بود که قبلا دو بار ازدواج کرده بود و هر دو شوهرش هم مرده بودند. ملانصرالدین در حال احتضار بود، زن بالای سر او گریه می کرد و می ...

TotalRecords:431
rPP:20
TotalPageCount:22
CurrentPage:2
PageNumberLength:15