ملا نصرالدین و خرش  

حکایاتی شیرین از زندگی ملا نصرالدین
  لیست حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

 انتظار بی جا
روزی ملانصرالدین می خواست به مستراح برود . پشت در مستراح که رسید چند بار اهن و اوهن کرداما جوابی نشنید. یواش در را باز کرد و رفت تو ، اما دید که ...

 اذان گفتن ملا نصرالدین
روزی ملانصرالدین در حالی که می دوید اذان می گفت. مردم گفتند: ملا چرا یک جا نمی استی اذان بگویی؟
گفت: می خواهم بدانم وقتی اذان می گویم صدایم تا کجا ...

 اثبات حماقت
یک شب ملانصرالدین در کتابی خواند که داشتن ریش بلند و سر کوچک نشانه حماقت مرد است.بلند شد و سمت آینه رفت و خودش را برانداز کرد . وقتی کله کوچک و ریش ...

 آدم عاقل
روزی ملانصرالدین الاغش را برد تا در بازار بفروشد. به دلالی گفت : اگر بتوانی این الاغ چموشم را برایم بفروشی انعام خوبی به تو میدهم.
دلال افسار الاغ ...

 آدم بی سر
روزی ملانصرالدین و دوستانش به شکار رفتند . اما بعد از کلی این ور و اون ور و از کوه بالا رفتن دست خالی مانده بودند. در همین حین چشماش به گرگی افتاد . ...

 تربیت گوساله
روزی ملانصرالدین می خواست گوساله اش را از توی صحرا بگیردو ببرد خانه اما گوساله آنقدر لجبازی کرد و ملا در به این طرف و آن طرف دنبال خودش کشاند که دیگر ...

 پشیمانی
روزی عده ای آدم عوضی و بدجنس رفتندپیش ملانصرالدین و گفتند :ملانصرالدین خیال کن همین فردا دنیا به آخر می رسد و قیامت بر پا می شود.تا فرصت هست بیا و ما ...

 حرف حساب
روزی ملانصرالدین به خانه یکی از تجار شهر رفت و خواست او را ببیندنوکر تاجر گفت:آقا خانه نیست.
روز بعد، همان تاجر به طور تصادفی کارش به ملا افتاد ،رفت ...

 تلافی
روزی دختر ملانصرالدین گریه کنان آمد پیش پدرش و گفت:شوهرم کتک مفصلی به من زد و مرا از خانه بیرون کرد.
ملانصرالدین بدون معطلی چوبی یر داشت و دخترش را ...

 توجیه ملا
روزی ملا نصرالدین از کوچه ای می گذشت که مردی محکم زد پس گردن او و گفت :احوال شما چطور است؟
ملا تندی برگشت و به مرد نگاه کرد. مرد گفت :ای داد بیداد ! ...

 آش خوردن ملانصرالدین
روزی زن ملا نصرالدین یک کاسه آش جلوی ملا گذاشت و خودش هم نشست کنار دست او و شروع کرد به خوردن .قاشق اول را که در دهانش گذاشت طوری دهانش سوخت که اشک ...

TotalRecords:431
rPP:20
TotalPageCount:22
CurrentPage:22
PageNumberLength:15