ملا نصرالدین و خرش  

حکایاتی شیرین از زندگی ملا نصرالدین
  لیست حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

 تهیه ستاره
از ملانصرالدین پرسیدند: وقتی که ماه نو در آسمان پیدا می شود، ماه کهنه را چکار می کنند. ملا جواب داد: آن را ریز ریز می کنند و باهاش ستاره می سازند.

 حرکت تابوت
از ملانصرالدین پرسیدند: وقتی مرده ای را می برند بهتر است از جلوی آن حرکت کنیم یا دنبال آن برویم. ملا جواب داد: راستش اگر خودت توی تابوت نباشی فرقی ...

 سر زا رفتن
روزی ملانصرالدین دیگ همسایه اش را قرض گرفت و بعد از چند روز دیگ کوچکی توی آن گذاشت و به همسایه پس داد. همسایه پرسید: این دیگ کوچک دیگر چیست؟ ...

 باطن خراب
یک روز ملانصرالدین از کوچه ای می گذشت تا اینکه چند تا بچه فضول دنبالش راه افتادند و او را اذیت کردند. ملانصرالدین از دست آزار بچه ها به زمین خرابه ای ...

 جواب سوال
روزی شخصی پیش ملانصرالدین رفت تا از او سوالی بپرسد.ملانصرالدین گفت: در عوضش چه می دهی؟ مرد نگاهی به توبره اش کرد و گفت: سیب. ملانصرالدین پذیرفت و مرد ...

 لحاف ملانصرالدین
یک شب زمستانی که هوا بسیار سرد بود ملانصرالدین در خانه اش خوابیده بود که یک دفعه داد و قال زیادی از توی کوچه بلند شد. ملانصرالدین پاشد و لحافش را دور ...

 لنگه کفش
یک روز ملا در کنار جوی آبی نشسته بود و داشت وضو می گرفت. یک دفعه لنگه کفشش سر خورد افتاد توی جو و آب آن را برد. ملانصرالدین بلند شد و با عصبانیت بادی ...

 فرار از مرگ
روزی ملانصرالدین گردویی پیدا کرد و خواست آن را با سنگی بشکند و بخورد. همین که سنگ را برداشت و زد روی گردو، گردو از زیر سنگ در رفت و گوشه ای افتاد. ...

 جوانی ملا
روزی ملانصرالدین می خواست سوار خرش شود. هر کاری کرد نتوانست. گفت: جوانی کجایی که یادت به خیر. بعد ملا دور و برش را نگاه کرد و وقتی دید کسی آنجا نیست ...

 کلید و صندوقچه
شبی دزد به خانه ملا آمد و صندوقچه جواهرات عیالش را با خودش برد.عیال ملا یک دفعه از خواب پرید و دید که صندوقچه نیست. با سر و صدا ملا را از خواب بیدار ...

 جوجه های عزادار
روزی ملانصرالدین خروسی خرید اما بعد از مدتی مرد. ملا چند تا تکه پارچه مشکی برداشت و به بال جوجه هایش بست. پرسیدند: ملا! این چه کاریست که می کنی؟ ملا ...

 شلغم
یکی از دوستان ملانصرالدین به او رسید و گفت: ملا! اگه گفتی چی تو مشت من است، می دهم با آن خاگینه درست کنی. ملانصرالدین گفت: اطرافش سفید است و توی آن ...

 کشتی
ملانصرالدین با کشتی مسافرت می کرد. روزی در بین راه، دریا طوفانی شد و کشتی تکانهای شدیدی می خورد و داشت غرق می شد. ملوانان به روی دکل ها رفتند که ...

 روزه
از ملانصرالدین پرسیدند: اگر در ماه مبارک رمضان مردی زنش را ببوسد آیا روزه اش باطل می شود. ملا جواب داد: اگر تازه ازدواج کرده باشند روزه اش باطل می ...

 تخم ادراک
روزی ملانصرالدین از کنار مردابی می گذشت که اردکی یک دفعه از جلوی پایش پرید هوا. ملا دامن قبایش را دو دستی بالا گرفت و بنا کرد دنبال اردک دویدن. مردی ...

 راز آفرینش
ملانصرالدین زمانی که پیر شد روزگار برایش سخت شد و دخل و خرجش با هم جور نمی شد. از او پرسیدند: ملا! راز آفرینش انسان چه بود؟ ملانصرالدین گفت: والا، تا ...

 چشم کم سو
شبی ملانصرالدین زنش را از خواب بیدار کرد و گفت: زود باش عینک من را بیاور.زن عینک را آورد و پرسید: این وقت شب عینک را می خواهی چه کار؟ ملا گفت: داشتم ...

 دیزی پنبه
روزی ملانصرالدین ظرف دیزی کهنه ای را به بازار برد تا بفروشد. مشتری آمد و دیزی را دید و گفت: ته ظرف که سوراخ است و همه چیز از آن می ریزد. ملانصرالدین ...

 چاپار
یکی از همسایه های ملا زنی گرفت و پس از سه ماه زایید. ملانصرالدین را دعوت کردند و از او خواستند تا برای بچه اسمی بگذارد. ملانصرالدین گفت: اسم او را ...

 دعای بی اثر
روزی یکی از همسایه های ملا پیش او آمد و گفت: دختر من خیلی بد اخلاق است و همیشه با من دعوا دارد. دعایی برایش بنویس که خوش اخلاق شود. ملا گفت: برای ...

TotalRecords:431
rPP:20
TotalPageCount:22
CurrentPage:7
PageNumberLength:15