ملا نصرالدین و خرش  

حکایاتی شیرین از زندگی ملا نصرالدین
  لیست حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

 تشخیص زن و مرد
ملانصرالدین در مجلسی نشسته بود. چانه ها گرم شد و صحبت به عربستان و هوای گرم آنجا کشیده شد که مردم از فرط گرما در بعضی از جاها لخت و عور می گردند. ...

 تنبیه الاغ
روزی ملانصرالدین در حال تمیز کردن طویله بود که یک دفعه پسرش را با صدای بلند صدا زد و گفت: ای پسر! از امروز به بعد به این خر تنبل کاه و یونجه نمی دهی ...

 رختخواب ملا
شبی ملانصرالدین روی پشت بام خوابیده بود. در خواب غلتی زد و از آن بالا افتاد روی زمین و دست و پایش شکست. دوستانش به عیادتش آمدند و احوال او را ...

 پوستین ملا
ملانصرالدین همیشه پوستینش را از تنش در می آورد بعد سر پوستین را می بست و آن را به دیوار آویزان می کرد. سپس کنار آتش می نشست. آشنایی دلیل این کار را ...

 مامایی ملانصرالدین
در دهی که ملانصرالدین زندگی می کرد زنی وقت زایمانش بود و درد زیادی می کشید. همسایه ها رفتند پیش ملا و از او خواستند برای زن کاری انجام بدهد. ...

 هیچ
ملا سوار شتری بود و از بیابانی می گذشت. بین راه یک مشت نخود و کشمش در آورد و خواست توی دهانش بریزد، اما باد شدیدی وزید و آنها را با خودش برد. دوستان ...

 انگشتری گم شده
شبی ملانصرالدین انگشترش را در اتاق تاریکی گم کرد و هر چه دنبالش گشت پیدایش نکرد. ملا به طرف حیاط رفت و در آنجا به دنبال انگشترش گشت. زن ملا وقتی او ...

 ملای زبان دراز
درویشی پیش ملانصرالدین رفت و ادعای کرامت کرد و گفت: من می توانم کاری کنم که لال مادر زاد مانند بلبل به زبان بیاید. ملانصرالدین گفت: ای درویش! اگر می ...

 عرق سیاه
ملانصرالدین غلام سیاه پوستی به نام عماد داشت. روز عید که لباس نو پوشیده بود خواست برای یکی از دوستانش نامه ای بنویسد که ناگهان چند قطره مرکب روی ...

 گاو بیچاره
یک روز گاوی سرش را توی خمره کرد تا آب بخورد اما دیگر نتوانست سرش رابیرون بیاورد. مردم شهر رفتند سراغ ملا و از او خواستند تا کاری برایشان بکند. ...

 لباس سیاه کلاغ
یک روز عیال ملا لباس می شست. کلاغی آمد و قالب صابون را برداشت و رفت. زن،ملا را صدا کرد و گفت: بیا که کلاغ صابون را برداشت و برد. ملانصرالدین نگاهی به ...

 خر و پف
یک شب عیال ملا به او گفت: ملا چرا در خواب اینقدر خر و پف می کنی؟ ملانصرالدین جواب داد: زن چرا دروغ می گویی؟ دفعه پیش هم که همین حرف را زدی من دو شب ...

 قضای حاجت
روزی ملانصرالدین داشت توی جالیزی خربزه می چید. باغبان او را دید و فریاد زد: آهای! اونجا چکار می کنی؟ ملا از ترس گفت: دارم قضای حاجت می کنم. باغبان ...

 مغز ملا
از ملانصرالدین پرسیدند: مغز تو کجای سرت قرار گرفته است؟ ملا به یک قسمت بدنش اشاره کرد. گفتند: جناب ملا! اینجا که دقیقانقطه مقابل مغز است؟ گفت: تا ضدش ...

 آبگوشت مرغابی
روزی ملانصرالدین دید یک دسته مرغابی دارند توی آب شنا می کنند. رفت کنار دریاچه و سعی کرد که یکی از آنها را شکار کند اما موفق نشد. بنابراین لب دریاچه ...

 مهمان کودن
یک شب ملا مهمان داشت. نصف شب مهمان احساس کرد که باید برای قضای حاجت بیرون برود. وقتی ملا را بیدار دید، گفت: ملا، چراغ در سمت چپ تو قرار دارد، پاشو آن ...

 مزد سر کچل
روزی ملانصرالدین پیش سلمانی رفت و سر کچلش را اصلاح کرد و مزد معمول را پرداخت. سلمانی پرسید: چرا مزد مرا نمی دهی؟ ملانصرالدین گفت: مگر نمی بینی نصف ...

 شوهر مهربان
روزی یکی از همسایه های ملا پیش او رفت و گفت: ملا! سگ شما زن مرا گاز گرفته است. ملا گفت: خوب! تقصیر من چیه؟ همسایه گفت: بالاخره سگ شما این کار را کرده ...

 تار زدن ملا
روزی ملانصرالدین را به مجلس جشنی دعوت کردند و از او خواهش کردند که تار بزند، ملا هم بدون تعارف تار را برداشت و یک سیم را انتخاب کرد. مهمانها گفتند: ...

 پای بی وضو
روزی ملا مشغول وضو گرفتن بود. قبل از اینکه مسح پای چپ را تمام کند، آب تمام شد. ملا وقت نماز روی یک پا ایستاد. علتش را پرسیدند ملا جواب داد: برای ...

TotalRecords:431
rPP:20
TotalPageCount:22
CurrentPage:5
PageNumberLength:15