ملا نصرالدین و خرش  

حکایاتی شیرین از زندگی ملا نصرالدین
  لیست حکایات و لطایف نغز و شنیدنی

 مناره
ملانصرالدین همراه دوستانش وارد شهری شدند. از دور مناره های بلند شهر را دیدند. یکی از دوستان ملا پرسید: ملا! اینها را چطوری درست می کنند؟ ملانصرالدین ...

 دنیای کج و کوله
از ملانصرالدین پرسیدند: چرا صبح ها یک عده از مردم از این طرف می روند و عده ای دیگر از آن طرف؟ جواب داد: چون اگر همه از یک طرف بروند، یک طرف دنیا ...

 ملای خوش اشتها
روزی ملانصرالدین خورجینی بر دوشش انداخته بود و راهش را گرفته بود و داشت می رفت که یکدفعه حاکم شهر او را دید و گفت: ملا! حال و روزگارت چطور است؟ ملا ...

 وظیفه شناسی ملا
روزی ملانصرالدین بدون دعوت به مجلس جشنی رفت. یکی از مهمان ها پرسید: ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟ ملانصرالدین جواب داد: شاید صاحبخانه وظیفه خود ...

 کار بی عیب
ملانصرالدین مهمان حاکم شهر شد. سر سفره حاکم چند بار عطسه کرد و هر بار هم رویش به طرف ملا بود. ملانصرالدین با صورتی پر از آب دهان پرسید: جناب حاکم! به ...

 گاو بی زبان
ملانصرالدین از شاگردش پرسید: اگر دو تا گاو به دنبال هم از کوچه تنگی عبور کنند و اتفاقی شاخ های گاو دومی زیر دم گاو جلویی گیر کند کدام یک از آنها می ...

 پنبه زار
ملانصرالدین برای اصلاح موهای خود به سلمانی رفت.سلمانی موقع کار سر ملا را زخم می کرد و جای زخم ها پنبه می گذاشت. ملانصرالدین که از ناشی گری های سلمانی ...

 خر سواری وارونه
روزی ملانصرالدین همراه با مریدانش به طرف مسجد می رفت. ملا سوار خرش از جلو می رفت و مریدان پشت سر می رفتند. چند قدم که رفتند ملا از خرش پیاده شد و ...

 دو غازی
قاضی شهر عوض شده بود و ملانصرالدین رفته بود دیدن قاضی جدید. موقع صحبت گفت: قاضی بودن هم چقدر عجیب و غریب است. اگر ترقی کنی می شوی دو غازی و اگر تنزل ...

 سر خاراندن
شبی ملانصرالدین کنار دوستش خوابیده بود. ناگهان سرش به خارش افتاد و شروع کرد به خاراندن سر دوستش. دوستش از خواب پرید و گفت: مرد حسابی! چرا سر مرا می ...

 سوخته دل
روزی ملانصرالدین را به میهمانی دعوت کردند. صاحبخانه برایش نان و کره و عسل آورد. ملانصرالدین همه را خورد و ته کاسه را هم لیسید. صاحبخانه گفت: ملا! عسل ...

 اره
یک روز یکی از دوستان ملا کاردی پیدا کرد و آورد پیش ملا و پرسید: این چیست؟ ملا جواب داد: این اره ای است که هنوز دندان در نیاورده است.

 صدای نکره
یک روز ملانصرالدین آواز می خواند و می دوید. مردی او را دید و گفت: ملا! این دیگه چه جور آواز خواندن است؟ ملانصرالدین جواب داد: عیالم می گوید صدای من ...

 تعارف بی جا
ملانصرالدین به تنه درختی تکیه داده بود و زیر سایه آن غذا می خورد که دید یکی از دوستانش سوار بر اسب می آید. ملانصرالدین به ظاهر بفرمایی زد. مرد گفت: ...

 اجابت دعا
روزی از روزها ملانصرالدین بیمار شد و در بستر بیماری افتاد. فک و فامیلهایش برای عیادت به خانه اش آمدند و مرتب برای سلامتی اش دعا می کردند. ملانصرالدین ...

 آفرین
روزی ملانصرالدین با امیر برای شکار به جنگل رفتند. ناگهان آهویی را دیدند و امیر تیری انداخت، اما آهو فرار کرد و تیر به او نخورد. ملانصرالدین یکدفعه ...

 اصل حال
یکی از دوستان ملا او را دید و گفت: ملا جان! حالت چطور است؟ ملانصرالدین جواب داد: حالم خوب است اما اصل حالم بد است.

 آتش
ملانصرالدین سر پیری به فکر افتاده بود که زن تازه ای بگیرد. یکی از دوستانش گفت: ملا! حالا چه وقت زن گرفتن است تو باید به فکر آن دنیا باشی. ملانصرالدین ...

 چشمه دیوانه
روزی ملانصرالدین در بیابانی می رفت. خیلی احساس تشنگی می کرد که ناگهان چشمه آبی دید و خود را به آن رساند. دید که جلوی آب را با چوبی بسته اند. ملا چوب ...

 آخ آخ مردم از بس خوردم
یک شب گرم تابستانی ملانصرالدین به یک مهمانی دعوت شد. صاحبخانه در دیگ بزرگی شربت درست کرد و آن را آورد وسط جمع گذاشت و یکی یک قاشق به آنها داد و خودش ...

TotalRecords:431
rPP:20
TotalPageCount:22
CurrentPage:6
PageNumberLength:15