به شب آويخته مرغ شباويز
مدامش کار رنج افزاست، چرخيدن
اگر بي سود مي چرخد
وگر از دستکار شب، درين تاريکجا، مطرود مي چرخد
به چشمش هر چه مي چرخد، ـــ چو او بر جاي ـــ
زمين، با جايگاهش تنگ
و شب، سنگين و خونالود، برده از نگاهش رنگ
و جاده هاي خاموش ايستاده
که پاي زنان و کودکان با آن گريزانند
چو فانوس نفس مرده
که او در روشنايي از قفاي دود مي چرخد
ولي در باغ مي گويند
« به شب آويخته مرغ شباويز
به پا، زآويخته ماندن، بر اين بام کبود اندود مي چرخد
|