متن داستان کوتاه

 عکاسی ، محمد محمدعلی

نرمه باد پاییزی، برگ های زرد و پنجه وار توی پیاده رو را می سُراند طرف جو و برگ ها همراه آب و لجن می رفتند. خیلی از مغازه های دو طرف خیابان بسته بودند. رحمان با گام هایی به وجد آمده به عکاسی نبش کوچه ی فرزانه نزدیک می شد. کت و شلواری تیره و گشاد، اما نو، تنش بود و عینک دودیِ زمختی به چشم زده بود.

نرمه باد پاییزی، برگ های زرد و پنجه وار توی پیاده رو را می سُراند طرف جو و برگ ها همراه آب و لجن می رفتند.  خیلی از مغازه های دو طرف خیابان بسته بودند.  رحمان با گام هایی به وجد آمده به عکاسی نبش کوچه ی فرزانه نزدیک می شد.  کت و شلواری تیره و گشاد، اما نو، تنش بود و عینک دودیِ زمختی به چشم زده بود.

جلو عکاسی که ایستاد، به جام شیشه ی قدیِ ویترین و به تصویر سرزنده و شاداب چند مرد و کودک نگاه کرد.  چهل ساله می نمود با صورتی پاک تراش و پیشانیِ کوتاه.  نگاهی دوباره به سر و وضع خود انداخت.  لبخندزنان از پله ها بالا رفت.  عکاس، پشت جعبه ی رتوش نشسته بود.  بی آنکه چشم از دایره ی روشن بردارد گفت:  “فرمایش…”

رحمان گفت:  “عکس، عکس می گیرم.”

عکاس قطره چکان برداشت و قطره ای زلال روی نگاتیو فیلم چکاند.  نگاهی گذرا به مشتری اش انداخت و گفت:  “بفرمایید تو آتلیه.”

رحمان، چند قدم جلو رفت و ایستاد.  صبر کرد تا سوت زدن عکاس تمام شود.

“آقا معذرت می خواهم…”

عکاس، نوک مدادش را تراشید.  بعد با پنبه سطح فیلمی را که زیر دستش بود، پاک کرد:  “بفرمایید تو حاضر بشوید.  الآن خدمت می رسم.”

رحمان، مردّد، اما خوشحال رفت توی آتلیه و جلو آینه ی قدی ایستاد که چراغی بالای آن روشن بود.  زمزمه کرد:  “با یک من عسل هم نمی شود خوردش.  مردکه ی ژیگولو نمی گذارد آدم حرفش را بزند!”

داشت با کراوات های آویخته به کنار آینه ور می رفت که عکاس آمد و تندتند چند چراغ پایه دار را روشن کرد:  “اگر حاضرید روی آن صندلی بنشینید.  چند در چند باشد.  حتماً شش در چهار، بله؟

رحمان نشست روی صندلی گردان و به عکاس که سوت زنان می رفت توی تاریکخانه گفت:  “آقا خواهشی داشتم…”

عکاس شنیده نشنیده، سوت زنان از تاریکخانه بیرون آمد.  فیلم را گذاشت توی دوربین و گفت:  “اگر با عینک دوست دارید شش در نُه بهتر است.”

رحمان سرش را پایین انداخت و به کفش های واکس خورده و نیم تخت انداخته ی خود نگاه کرد:  “سئوالی داشتم آقا…”

عکاس، درپوش گرد و سیاه لنز را برداشت و جلو آمد” “بله، بفرمایید.”

رحمان سرش را بالا گرفت و به موهای جوگندمی و چشم های درشت و مشکیِ عکاس خیره شد که هنوز با تعجب نگاهش می کرد.  دسته ی عینکش را تا روی برجستگی بینی اش پایین آورد و گفت:  “توی عکس می شود این را درستش کرد؟”

عکاس، کمی عقب رفت و بعد قوطی سیگارش را از جیب شلوارش درآورد و یکی روشن کرد:  “خُب بله.  بله… چه جوری یعنی؟”

رحمان عینکش را برداشت و پشت گوشش را خاراند:  “منظورم این بود که می شود توی عکس این چشم را بازش کرد؟”

عکاس، پک محکمی به سیگارش زد و بی اینکه به لامپ سوخته ی مشتری نگاه کند، پشت به آینه ایستاد:  “تا حالا پیش نیامده بود، ولی فکر می کنم بشود.  کراوات دوست دارید؟”

رحمان پاشد و تا جلو آینه رفت.  شانه ای برداشت و به موهای سیخ سیخش کشید:  “خرج زیادی که بر نمی دارد؟”

عکاس، حلقه ی کراوات آماده را انداخت دور یقه ی پیراهن رحمان و گفت:  “فکر پولش را نکن.  با کارت پستال رنگی سی در چهل می شود خداد تومن.”

رحمان خندید.  خود را با کراوات در َآینه دید و رضایتش را پنهان کرد:  “اگر توی کارت پستال بتوانی جفتش را مثل هم دربیاوری علاوه بر خداد تومن ده تا نان شیرمال هم می دهم.”

عکاس، رفت طرف پروژکتور بزرگ و روشنش کرد:  “پس شما نانوا هستید، خواهش می کنم بنشینید…”

رحمان، نشست روی صندلی و عکاس سر او را چند بار به چپ و راست گرداند تا باب سلیقه اش شد:  “شما تو این محله کار می کنید؟”

چهار تا چهارراه پایین تر تازه مشغول شدم.  دنبال عکاس ماهر می گشتم، نشانی شما را دادند.

عکاس جلو آمد.  یقه ی کت رحمان را صاف کرد:  “خواهش می کنم حرکت نکنید.  ممکن است بپرسم چند ساله که عکس نگرفته اید؟”

خیلی وقت است. آنقدر گرفتاریم که …”

عکاس، بار دیگر پشت دوربین قرار گرفت:  “چطور شد حالا به فکر افتادید؟ کمی این طرف، آهان، اینجا را نگاه کنید.”

“راستش تازگی ها خدا به ما بچه ای داده.  دلم می خواهد وقتی بزرگ شد باباش را…”

عکاس، سیگار دیگری روشن کرد و لنز دوربین را کمی پیچاند:  “وقتی بزرگ شد ببیند که دو تا چشم باباش باز بوده؟”

“آره، یک همچین چیزهایی.”

عکاس، خم شد پشت دوربین:  “حاضر، اینجا، اینجا…”

فلاشِ دوربین را زد و با شنیدن صدای ترکیدن لامپ بالای آینه که همزمان بود گفت:  “عجب حکایتی است این لامپ های وطنی! امیدوارم که …”

از آتلیه آمدند بیرون.  عکاس پشت میز کارش نشست و دسته ی قبض را جلو کشید:  “بیعانه چقدر بنویسم؟ با نام کی؟”

“خداد تومن به نام رحمان چهارچشم.”

هر دو خندیدند و عکاس گفت که رحمان فردا برای اطمینان از عکس تلفن بزند.  رحمان که رفت او بلافاصله  فیلم را برد توی تاریکخانه و انداخت و سط طشت دوای ظهور.  تا سیگاری بکشد و یک استکان چای بخورد فیلم ظاهر شده بود با هر دو چشم بسته ی رحمان، که هنوز لبخند می زد.

 

دفعات بازدید : 573