متن شعر

من آن ماهم که اندر لامکانم

من آن ماهم که اندر لامکانم
تو را هر کس به سوی خویش خواند
مرا هم تو به هر رنگی که خوانی
گهی گویی خلاف و بی​وفایی
به پیش کور هیچم من چنانم
گلابه چند ریزی بر سر چشم
لباس و لقمه​ات گل​های رنگین
گل است این گل در او لطفی است بنگر
من آب آب و باغ باغم ای جان
سخن کشتی و معنی همچو دریا
 
مجو بیرون مرا در عین جانم
تو را من جز به سوی تو نخوانم
اگر رنگین اگر ننگین ندانم
بلی تا تو چنینی من چنانم
به پیش گوش کر من بی​زبانم
فروشو چشم از گل من عیانم
تو گل خواری نشایی میهمانم
چو لطف عاریت را واستانم
هزاران ارغوان را ارغوانم
درآ زوتر که تا کشتی برانم
تعداد دفعات مشاهده: 63