متن شعر

امروز چرخ را ز مه ما تحیریست

امروز چرخ را ز مه ما تحیریست
صبح وجود را بجز این آفتاب نیست
اما بدان سبب که به هر شام و هر صبوح
اشکال نو به نو چو مناقض نمایدت
در تو چو جنگ باشد گویی دو لشکر است
اندر خلیل لطف بد آتش نمود آب
گرگی نمود یوسف در چشم حاسدان
این دست خود همی​برد از عشق روی او
آن پرده از نمد نبود از حسد بود
دیویست نفس تو که حسد جزو وصف اوست
آن مار زشت را تو کنون شیر می​دهی
ای برق اژدهاکش از آسمان فضل
بی حرف شو چو دل اگرت صدر آرزوست
 
خورشید را ز غیرت رویش تغیریست
بر ذره ذره وحدت حسنش مقرریست
اشکال نو نماید گویی که دیگریست
اندر مناقضات خلافی مستریست
در تو چو جنگ نبود دانی که لشکریست
نمرود قهر بود بر او آب آذریست
پنهان شد آنک خوب و شکرلب برادریست
وان قصد جانش کرده که بس زشت و منکریست
زان پرده دوست را منگر زشت منظریست
تا کل او چگونه قبیحی و مقذریست
نک اژدها شود که به طبع آدمی خوریست
برتاب و برکشش که از او روح مضطریست
کز گفت این زبانت چو خواهنده بر دریست
تعداد دفعات مشاهده: 112