متن شعر

هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری

هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری
نباشد خامشی او را از آن کان درد ساکن شد
زمان رقت و رحمت بنالید از برای او
ازیرا ناله یاران بود تسکین بیماران
بود کاین ناله​ها درهم شود آن درد را مرهم
به ناگاهان فرود آید بگوید هی قنق گلدم
خمار هجر برخیزد امیر بزم بنشیند
همه اجزای عشاقان شود رقصان سوی کیوان
به سوی آسمان جان خرامان گشته آن مستان
زهی کوچ و زهی رحلت زهی بخت و زهی دولت
زره کاسد شود آن جا سلح بی​قیمتی گردد
چو خوف از خوف او گم شد خجل شد امن از امنش
فضیحت شد کژی لیکن به زودی دامن لطفش
که تا الطاف مخدومی شمس الحق تبریزی
همه اضداد از لطفش بپوشد خلعتی دیگر
دگربار از میان محو عجب نومستیی یابند
پس آنگه دیده بگشایند جمال عشق را بینند
 
نماند مر ورا ناله نباشد مر ورا زاری
چو طاقت طاق شد او را خموش است او ز ناچاری
شما یاران دلدارید گرییدش ز دلداری
نگنجد در چنین حالت بجز ناله شما یاری
درآرد آن پری رو را ز رحمت در کم آزاری
شود خرگاه مسکینان طربگاه شکرباری
قدح گردان کند در حین به قانون​های خماری
هوا را زیر پا آرد شکافد کره ناری
همه ره جوی از باده مثال دجله​ها جاری
من این را بی​خبر گفتم حریفا تو خبر داری
سیاست​های شاه ما چو درهم سوخت غداری
به پیش شمع علم او فضیحت گشته طراری
بر او هم رحمتی کرد و بپوشیدش به ستاری
ببیند دیده دشمن نماند کفر و انکاری
ز خجلت جمله محو آمد چو گیرد لطف بسیاری
برویند از میان نفی چون کز خار گلزاری
همه حکم و همه علم و همه حلم است و غفاری
تعداد دفعات مشاهده: 42