متن شعر

اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را

اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
ربوده​اند کلاه هزار خسرو را
به گاه جلوه چو طاووس عقل​ها برده
ز عکسشان فلک سبز رنگ لعل شود
درآورند به رقص و طرب به یک جرعه
چه جای پیر که آب حیات خلاقند
شکرفروش چنین چست هیچ کس دیده​ست
زهی لطیف و ظریف و زهی کریم و شریف
صلا زدند همه عاشقان طالب را
اگر خزینه قارون به ما فروریزند
بیار ساقی باقی که جان جان​هایی
دلی که پند نگیرد ز هیچ دلداری
زهی شراب که عشقش به دست خود پخته​ست
ز دست زهره به مریخ اگر رسد جامش
تو مانده​ای و شراب و همه فنا گشتیم
ولیک غیرت لالاست حاضر و ناظر
به نفی لا لا گوید به هر دمی لالا
بده به لالا جامی از آنک می​دانی
و یا به غمزه شوخت به سوی او بنگر
به آب ده تو غبار غم و کدورت را
خدای عشق فرستاد تا در او پیچیم
بماند نیم غزل در دهان و ناگفته
برآ بتاب بر افلاک شمس تبریزی
 
بریز خون دل آن خونیان صهبا را
قبای لعل ببخشیده چهره ما را
گشاده چون دل عشاق پر رعنا را
قیاس کن که چگونه کنند دل​ها را
هزار پیر ضعیف بمانده برجا را
که جان دهند به یک غمزه جمله اشیاء را
سخن شناس کند طوطی شکرخا را
چنین رفیق بباید طریق بالا را
روان شوید به میدان پی تماشا را
ز مغز ما نتوانند برد سودا را
بریز بر سر سودا شراب حمرا را
بر او گمار دمی آن شراب گیرا را
زهی گهر که نبوده​ست هیچ دریا را
رها کند به یکی جرعه خشم و صفرا را
ز خویشتن چه نهان می​کنی تو سیما را
هزار عاشق کشتی برای لالا را
بزن تو گردن لا را بیار الا را
که علم و عقل رباید هزار دانا را
که غمزه تو حیاتی​ست ثانی احیا را
به خواب درکن آن جنگ را و غوغا را
که نیست لایق پیچش ملک تعالی را
ولی دریغ که گم کرده​ام سر و پا را
به مغز نغز بیارای برج جوزا را
تعداد دفعات مشاهده: 148