متن شعر

ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا

ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد
ای موسی عمران که در سینه چه سیناهاستت
رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم
چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت
خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق
ای جان تو و جان​ها چو تن بی​جان چه ارزد خود بدن
تا برده​ای دل را گرو شد کشت جانم در درو
ای تو دوا و چاره​ام نور دل صدپاره​ام
نشناختم قدر تو من تا چرخ می​گوید ز فن
ای قاب قوس مرتبت وان دولت بامکرمت
ای خسرو مه وش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا
مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامین
 
ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا
گاوی خدایی می​کند از سینه سینا بیا
در گور تن تنگ آمدم ای جان باپهنا بیا
زان طره​ای اندرهمت ای سر ارسلنا بیا
ای دیده بینا به حق وی سینه دانا بیا
دل داده​ام دیر است من تا جان دهم جانا بیا
اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا
اندر دل بیچاره​ام چون غیر تو شد لا بیا
دی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا
کس نیست شاها محرمت در قرب او ادنی بیا
ای آب و ای آتش بیا ای در و ای دریا بیا
تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا
تعداد دفعات مشاهده: 58