متن شعر

در وصالت چرا بیاموزم

در وصالت چرا بیاموزم
یا تو با درد من بیامیزی
می گریزی ز من که نادانم
پیش از این ناز و خشم می کردم
چون خدا با تو است در شب و روز
در فراقت سزای خود دیدم
خاک پای تو را به دست آرم
آفتاب تو را شوم ذره
کهربای تو را شوم کاهی
از دو عالم دو دیده بردوزم
سر مازاغ و ماطغی را من
در هوایش طواف سازم تا
بند هستی فروگشادم تا
همچو ماهی زره ز خود سازم
همچو دل خون خورم که تا چون دل
در وفا نیست کس تمام استاد
ختمش این شد که خوش لقای منی
 
در فراقت چرا بیاموزم
یا من از تو دوا بیاموزم
یا بیامیزی یا بیاموزم
تا من از تو جدا بیاموزم
بعد از این از خدا بیاموزم
چون بدیدم سزا بیاموزم
تا از او کیمیا بیاموزم
معنی والضحی بیاموزم
جذبه کهربا بیاموزم
این من از مصطفی بیاموزم
جز از او از کجا بیاموزم
چون فلک در هوا بیاموزم
همچو مه بی​قبا بیاموزم
تا به بحر آشنا بیاموزم
سیر بی​دست و پا بیاموزم
پس وفا از وفا بیاموزم
از تو خوش خوش لقا بیاموزم
تعداد دفعات مشاهده: 77