متن شعر

در غم یار یار بایستی

در غم یار یار بایستی
به یکی غم چو جان نخواهم داد
دشمن شادکام بسیارند
در فراقند زین سفر یاران
تا بدانستیی ز دشمن و دوست
شیر بیشه میان زنجیرست
ماهیان می​طپند اندر ریگ
بلبل مست سخت مخمورست
دیده را عبرت نیست زین پرده
همه گل خواره​اند این طفلان
ره بر آب حیات می​نبرند
دل پشیمان شده​ست
اندر این شهر قحط خورشیدست
شهر سرگین پرست پر گشته​ست
مشک از پشک کس نمی​داند
دولت کودکانه می​جویند
چون بمیری بمیرد این هنرت
طالب کار و بار بسیارند
مرگ تا در پی​است روز شبست
دم معدود اندکی ماندست
نفس ایزدی ز سوی یمن
ملک​ها ماند و مالکان مردند
عقل بسته شد و هوا مختار
هوش​ها چون مگس در آن دوغست
زین چنین دوغ زشت گندیده
معده پردوغ و گوش پر ز دروغ
گوش​ها بسته است لب بربند
 
یا غمم را کنار بایست
یک چه باشد هزار بایستی
دوستی غمگسار بایستی
این سفر را قرار بایستی
زندگانی دوبار بایستی
شیر در مرغزار بایستی
چشمه یا جویبار بایستی
گلشن و سبزه زار بایستی
دیده اعتبار بایستی
مشفقی دایه وار بایستی
خضری آبخوار بایستی
دل امسال پار بایستی
سایه شهریار بایستی
مشک نافه تتار بایستی
مشک را انتشار بایستی
دولتی بی​عثار بایستی
زین هنرهات عار بایستی
طالب کردگار بایستی
شب ما را نهار بایستی
نفسی بی​شمار بایستی
بر خلایق نثار بایستی
ملکت پایدار بایستی
عقل را اختیار بایستی
هوش​ها هوشیار بایستی
پوز دل را حذار بایستی
همت الفرار بایستی
از خرد گوشوار بایستی
تعداد دفعات مشاهده: 159