متن شعر

خوابم ببسته​ای بگشا ای قمر نقاب

خوابم ببسته​ای بگشا ای قمر نقاب
دامان تو گرفتم و دستم بتافتی
گفتی مکن شتاب که آن هست فعل دیو
یا رب کنم ببینم بر درگه نیاز
از خاک بیشتر دل و جان​های آتشین
بر خاک رحم کن که از این چار عنصر او
وقتی که او سبک شود آن باد پای اوست
تا خنده گیرد از تک آن لنگ برق را
با ساقیان ابر بگوید که برجهید
گیرم که من نگویم آخر نمی​رسد
پس ساقیان ابر همان دم روان شوند
خاموش و در خراب همی​جوی گنج عشق
 
تا سجده​های شکر کند پیشت آفتاب
هین دست درکشیدم روی از وفا متاب
دیو او بود که می​نکند سوی تو شتاب
چندین هزار یا رب مشتاق آن جواب
مستسقیانه کوزه گرفته که آب آب
بی دست و پاتر آمد در سیر و انقلاب
لنگانه برجهد دو سه گامی پی سحاب
و اندر شفاعت آید آن رعد خوش خطاب
کز تشنگان خاک بجوشید اضطراب
اندر مشام رحمت بوی دل کباب
با جره و قنینه و با مشک پرشراب
کاین گنج در بهار برویید از خراب
تعداد دفعات مشاهده: 82