متن شعر

پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه​ای

پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه​ای
سرفرازی شیرگیری مست عشقی فتنه​ای
خشم شکلی صلح جانی تلخ رویی شکری
با هزاران عقل بینا چون ببیند روی شمع
خرمن آتش گرفته صحن صحراهای عشق
نور گیرد جمله عالم بر مثال کوه طور
شمع گویم یا نگاری دلبری جان پروری
پیش تختش پیرمردی پای کوبان مست وار
دامن دانش گرفته زیر دندان​ها ولیک
من ز نور پیر واله پیر در معشوق محو
پیر گشتم در جمال و فر آن پیر لطیف
گفتم آخر ای به دانش اوستاد کائنات
گفت گویم من تو را ای دوربین بسته چشم
دانش و دانا حکیم و حکمت و فرهنگ ما
چون نگه کردم چه دیدم آفت جان و دلی
این همه پوشیده گفتی آخر این را برگشا
شمس حق و دین تبریزی خداوندی کز او
 
در شعاع شمع جانان دل گرفته خانه​ای
نزد جانان هوشیاری نزد خود دیوانه​ای
من بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانه​ای
پر او در پای پیچد درفتد مستانه​ای
گندم او آتشین و جان او پیمانه​ای
گر بگویم بی​حجاب از حال دل افسانه​ای
محض روحی سروقدی کافری جانانه​ای
لیک او دریای علمی حاکمی فرزانه​ای
کلبتین عشق نامانده در او دندانه​ای
او چو آیینه یکی رو من دوسر چون شانه​ای
من چو پروانه در او او را به من پروانه​ای
در هنر اقلیم​هایی لطف کن کاشانه​ای
بشنو از من پند جانی محکمی پیرانه​ای
غرقه بین تو در جمال گلرخی دردانه​ای
ای مسلمانان ز رحمت یاریی یارانه​ای
از حسودان غم مخور تو شرح ده مردانه​ای
گشت این پس مانده اندر عشق او پیشانه​ای
تعداد دفعات مشاهده: 138